X
تبلیغات
ایستگاه شعر نوجوانی

ایستگاه شعر نوجوانی

سروده های نوجوان امروزی

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)

* ارسال شد به سايت P30 § شماره ي : 011/137- 85/الف § پيوست : قسمت اول *


جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم ، يكي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران اين سرزمين به شمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبكر خليفه مي رسد و پدرش از سوي مادر دختر زاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.
وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت ، به همين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد. از راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين كي قباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود، شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود . پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت كرد.
پس از مرگ پدر، مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي كه از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود ، شاگردي كرد. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه كم كم به دستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود مي زيست تا اينكه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت كرد. وي يكي از بزرگترين شاعران ايران و يكي از مردان عالي مقام جهان است. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر، بلندي انديشه ، بيان ساده و دقت در خصائل انساني، يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت به شمار مي رود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و نوعي لفافه براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست كه از معروف ترين كتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است.

اين كتاب كه صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه به يك سياق و مجموعه اي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسام الدين چلبي كه در سال 683 هجري رحلت كرده است ، به نظم درآورد ، جلال الدين مولوي هنگامي كه شور و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان ، اشعاري با كمال زبردستي بديهه مي سروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شد و در اين موقع به واسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سرود . قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار، كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات ، نام شمس الدين تبريزي را برده و به همين جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده است و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت مي سروده است، غزليات بسيار دقيق و شيوايي هست كه از بهترين اشعار زبان فارسي به شمار مي آيد.
جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد ، كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي رود و مطالبي را كه در مشافهات از پدر خود شنيده است ، در كتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. منظومه اي نيز به همان وزن و سياق مثنوي بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي دهند اما از او نيست. از ديگر آثار مولانا ، مجموعه مكاتيب و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:
«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار، اولين و آخرين بار حريف آينده خود كه مي رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را كه آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت كرد. گذشته از اين كه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني، به وي هديه نمود با يك روح پيشگويانه عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي كرد.

جلال الدين محمد بلخي، كه بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظ شهرتي به سزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفين و جلب توجه عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم به سوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري كه كسب نمود ، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي داد، قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود كه جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش، مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كي قباد از سلجوقيان روم از آنان به عمل آمد ، به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

جلال الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود، خسته گشت و با جديتي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يكي از شاگردان پدرش، يعني برهان الدين ترمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجزه آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين گذارد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را به كار برد. هم چنين در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي ، در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند كه شمس ناگهان ناپديد شد و در آن معركه پسر ارشد خود جلال الدين، يعني علاءالدين هم به قتل رسيد . مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تا كنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند.

اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كامل تر " مثنوي معنوي" است. در اين كتاب شايد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفضيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست كه نقل گشته. بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاكي يافت مي شود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوه ي مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا ، در "مثنوي ولد" مندرج است كه در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست ، كه به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 هجري به جاي مرشد خود حسام الدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني بنام " رباب نامه" در دست است.»
از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير، از شرح مثنوي حاج ملا هادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر كه متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي چاپ و منتشر شده است و همچنين شرح مثنوي علامه محمد تقي جعفري تبريزي بايد نام برد.
                   
    
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:13  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  | 

   زندگینامه ی ناصر خسرو قبادیانی

 

                                           شاعر اسماعیلی

 

                                               قرن چهارم

 

در اواخر قرن چهارم هجری.ق و در قریه قبادیان از توابع مرو، کودکی زاده شد که بعدها فخر عالم شعر و ادب گردید، او که در واقع از شعرای بزرگ قرن پنجم هجری قمری بشمار می‌رود، در خانواده‌ای متمول بدنیا آمد که از لحاظ مادی در ردیف بزرگان روزگار خود بودند.

شاعر ما یعنی حکیم ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی ملقب به " حجت " از شاعران و نویسندگان بسیار توانا و بزرگ ایران و از گویندگان درجه ی اول زبان فارسی است .

وی در ماه ذی قعده ی سال 394 هجری در قبادیان از نواحی بلخ بدنیا آمد . که نیز در اشعارش به روشنی به آن اشاره شده است .

بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار      بگذاشت مرا مادر بر مرکز اغبر

 و این انتسابش به قبادیان بلخ نیز در اشعارش نمودار است .

پیوسته شدم نسب به یمگان                        کز نسل قبادیان گسستم

و به همین سبب نیز در اشعار خویش همه جا از بلخ به عنوان وطن و شهر و خانه ی خود سخن می راند .

اما نسبت مروزی که شاعر در سفرنامه ی خود به آن اشاره نموده ، به خاطر اقامت وی در مرو بوده است و گویا مدتی را در آنجا به شغل دیوانی سر کرده و در آنجا خانه و مسکن داشته است .

ناصر خسرو هنوز جوانی تازه بدوران رسیده بود که در واقع ذوق شاعریش شکوفا گشت و اشعارش در اذهان افتاد، و او را سرانجام بدربار کشید او در سالهای بین 411 تا 414 بدبیری شاه رسید و طرف توجه بزرگان قرار گرفت و عنوان " ادیب " و " دبیر فاضل " را از آن خود ساخت و شاه او را با لقب " خواجه خطیر " خطاب میکرده است .

وی در دوره ای از زندگی خویش به این اندیشه افتاد که حقیقت زندگی را درک کند، لذا مسیر زندگی خود را بسویی دیگر کشید و با علمای زمان به بحث و مناظره پرداخت و اما اینها نیز طبع حقیقت جوی شاعر را سیراب نکردند و شاعر برای کسب معرفت راهی ترکستان گشت و سپس بدیار سند و آنگاه هند عزیمت نمود اما از سرگردانی او کاسته نمی‌شد تا این که شبی در خواب سروشی او را ندا در داد که تا کی اینگونه عمر به بطالت می‌گذرانی و برای دفع آن به شراب پناه می‌بری، و حکیم در پاسخ می‌گوید : برای فرار از غم دنیا، چون حکما، تاکنون چیز دیگری نساخته‌اند که غم را بباد دهد و اندوه دنیا را کم کند، سروش غیبی به او می‌گوید چیزی را بطلب که هوش و خرد را زیاد کند، و اشاره بسوی حجاز و کعبه کرد و چون از خواب برخاست با خود عهد کرد که همان گونه که از خواب دوشین برخاست ، از خواب 40 ساله نیز بیدار شود، پس اسباب سفر مهیا نمود و به حجاز رفت و کعبه را زیارت نمود.

این مسافرت 7 سال طول کشید ( همان سفری که اراده کرده ام شما را ، با ناصر خسرو ،  در دشتها و بیابانها ، همراه کنم . ) که در این مدت شاعر چند بار توفیق زیارت خانه خدا را یافت، و نه تنها به سفر حج رفت که در این سفرهای طولانی بدنبال حقیقت بود، او سراسر کشورهای شمالی ایران را سیاحت کرده به جنوب ایران عازم شد، ممالک ارمن، آسیای صغیر ، طرابلس، شام، فلسطین، سوریه را زیر پای گذارد، به سودان و تونس سفر نمود، در مصر با خلفای فاطمی دیدار کرد و به نزد المستنصر بالله خلیفه ی فاطمی ‌بار یافت و لقب حجت را از او گرفت و در این زمان بودکه به مقام بزرگی ، نزد فاطمیان رسید و از طرف امام فاطمیان حجت خراسان گشت و برای نشر تعلیم اسماعیله ماموریت یافت، و چون ناصر خسرو به جمع ا سماعیلیان  پیوست دشمنانش دو چندان گشتند و از این پس در دربار سلاطین سلجوقی نیز جایگاهی نداشت ، زیرا سلجوقیان با شیعیان سخت مخالف بودند، پس بناچار ترک دیار کرد و جلای وطن نمود و یمگان از توابع بدخشان را برای اقامت انتخاب کرد و تا پایان زندگی در این شهر و دیار زیست.

ناصر خسرو بدون شک از جمله شعرای بسیار توانا و سخن آور زبان فارسی است که با طبع نیرومند خود اشعار و سخنان استواری بجای گذارد او پس از اعتقاد به باطنیان در سرودن اشعار نیز تغییر جهت داد و غالب اشعار این دوره از زندگانی شاعر بوی مذهب می‌دهد.

پایه و درجه ی تحصیلات و اطلاعات وی از آثار نظم و نثرش بخوبی معلوم است . او از ابتدای جوانی در کسب علوم و فنون رنج برده بود .

قرآن را از بر بود و در تمامی دانشهای متداول زمان خود از علوم معقول و منقول خاصه کلام و حکمت یونان تسلط تمام داشت .

ناصر خسرو را، گرچه مدتهای مدید در دربار سلاطین گذراند، نمی‌توان شاعری درباری نامید و در این زمینه اشعار زیادی نیز از او به ما نرسیده، که اگر سروده باشد نیز از بین رفته است.

او سخن را به در تشبیه می‌نمود و معتقد بود که در را نباید به پای خوکان  ریخت.

 

مــن آنـم کـه در پای خوکـان نریـزم       مـــر ایـــن قیمتــی در لفــــظ دری را

 

ناصر خسرو آنطوری که از شعرش پیداست در اواخر عمر از غربت بسیار ، رنج می‌برده است .

 

آزرده کــرد کــژدم  غربــت جگــر مرا        گـــویی زبون نیافت به گیتی مگر مرا

 

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم       صفـــرا همـی بر آید زاندوه بسر مرا

 

گــویم چـرا نشـانه تـــیر زمانه کرد          چـــرخ بلنــــد جـاهـل بیـدادگــر مــرا

 

گر در کمال و فضل بود مرد را خــطر        چون خار و زار کرد پس این بی خطر مرا

 

 

ناصر خسرو بواقع یک شاعر یگانه بود ، او از جمله شعرایی بود که عقیده و مرام خود را محترم می‌شمرد، هر گونه که فکر می‌کرد می‌سرود و هر گونه که می‌سرود زندگی می‌کرد، فکر و شعر و زندگی او چون مهره‌های تسبیح به هم پیوسته بود اشعارش بیشتر جدی بود و می‌توان از شعرش به شخصیت حقیقی او پی برد.

از آثار وی در نظم میتوان به :

1-     دیوان شعرش

2-     مثنوی روشنایی نامه در وعظ و حکمت

3-     سعادتنامه

از آثارش به نثر نیز میتوان به :

1-     سفرنامه که در آن شرح سفر هفت ساله اش آمده است .

2-     خوان و اخوان

3-     گشایش و رهایش

4-     جامع الحکمتین

5-     زادالمسافرین در کلام اسماعیلیه ، تالیف بسال 453 هجری

6-     وجه دین در احکام شریعت بطریق اسماعیلی

7-     دلیل المتحیرین ( جزو آثار گم شده ی اوست )

8-     بستان العقول ( جزو آثار گم شده ی اوست )

اشاره نمود .

همه ی کتابهای ناصر خسرو به نثری ساده و روان و با زبانی استوار نوشته شده است و یکی از منابع بسیار خوب برای پیدا نمودن اصطلاحات فلسفی و کلامی است .

 وی بسال 481 در یمگان بدخشان درگذشت و در همان دره ی یمگان نیز بخاک سپرده شد .

 

به نقل از تاریخ ادبیات ایران

دکتر ذبیح الله صفا

 

با اندکی خلاصه گویی

 

------------------------- ۲۹ / ژوئن/ 2005سکوت --------------------------

 

نوشته شده توسط هادی سکوت | چاپ یادداشت | 2 نظر
     
پنجشنبه 26 خرداد ماه سال 1384 ساعت 07:25 AM
ناصر خسرو

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو حارث قبادیانی (481 ـ‌ 394)‌ تا حدود 40سالگی در بلخ و در دستگاه دولتی غزنویان و سپس سلجوقیان به سر برد ولی اندک اندک آن محیط را برای اندیشه خود تنگ یافت و در پی درک حقایق به این سوی و آن سوی رفت تا این که در چهل سالگی به دلیل خوابی که دیده بود عازم کعبه شد و پس از یک سفر هفت ساله که چهار بار سفر حج و سه سال اقامت در مصر مرکز خلافت فاطمی را در بر داشت به عنوان حجت جزیره خراسان راهی موطن خود شد. بقیه عمر ناصرخسرو در یک مبارزه بی‏امان عقیدتی گذشت و اگر چه از هر نوع آسایشی محروم شد اما شعرش پشتوانه‏ای یافت که در ادبیات فارسی بی‏نظیر بود. متعصبان آن روزگار حضور ناصرخسرو را در بلخ برنتافتند و او را با تهمتهای بد دین، قرمطی، ملحد و رافضی از آن سرزمین به نیشابور و مازندران و سپس یمکان بدخشان آواره کردند.

شعر او شعری است تعلیمی و اعتقادی و برخوردار از پشتوانه عمیق معنایی و از این رو می‏توان او را نقطه مقابل شاعران دربار غزنویان و سلجوقی دانست، البته دیوان او از مدح خالی نیست، ولی این ستایش‏ها که در حق خلیفه فاطمی می‏باشد خود نوعی مبارزه است آن هم در محیط خطر خیز خراسان.

ولی نباید از نظر دور داشت که این گرایش شدید محتوای شعر ناصرخسرو را از بعضی بدایع هنری و ظرایف شعری دور نگه داشته و به بعضی از قصاید او یک رنگ خشک تعلیمی زده است. زبان او نسبت به دیگران کهن‏تر حس می‏شود و شباهتی به زبان دوره سامانی دارد. ناصر اگر چه در تصویرگری شاعری تواناست اما سنگینی محتوای شعرش مجالی برای خودنمایی این خلاقیت‏های او نداده است و در جاهایی که این سنگینی کمتر است و شاعر بیشتر قصد توصیف دارد تا تعلیم، توانایی او سخت آشکار می‏شود و به ویژه در محور عمودی خیال و ساختمان شعر از دیگران توانمندتر ظاهر شده است. به هر حال شعر او زیبایی شناسی خاص خود را دارد ممکن است در چشم ادبای محفلی که در هر شعری در پی صنایع بدیعی و سلامت کلام هستند موقعیت چندانی به دست نیاورد ولی برای آنان که بیشتر در پی غرایب می‏گردند پر است از چیزهایی که در شعر دیگران نمی‏توان یافت.
در هر حال نثر او هم اگر از حق نگذریم زیباست و نمود آن را در سفرنامه اش می توان دید . کتابی که در آن رنج هفت سال سفر را با دنیایی از آگاهی های تاریخی می توان در آن دید.
سفرنامه کتابی است که ناصر خسرو در آن به زبانی شیوا به بیان شهر ها و روستاهایی می پردازد که در مسیر سفرش آنها را دیده و از مردمی حرف میزند که آنها را با تمام وجود لمس نموده . او در سفرنامه آثاری را که ما اکنون به نام آثار باستانی می شناسیم با دقت هر چه تمامتر توصیف نموده است . اگر چه بسیار جایها که او از آنها نام برده است ممکن است اکنون وجود خارجی نداشته باشد . در سفرنامه ناصر خسرو همانطور که وی در مسیر سفرش با اندیشمندان و نویسندگان و شاعران دیدار می کند ما نیز دیدار می کنیم .
همانطور که پیشتر بیان کردم در این وبلاگ درباره ی سفرنامه ی ناصر خسرو خواهم نوشت .ولی مرا گریزی نیست که قبل از آغاز سفرنامه بطور مشروح زندگی نامه او را از کتابهای ادبی و تاریخ بیان کنم و آثار نثر و شعر او را بر شمارم .

                                     

        

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:8  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  | 


چندین شعر پارسی ساسانی (پهلوی) در نوشته های کهن

 

پور خردادبه (ابن خردادبه) در کتاب اللهو و الملاهی اشاره به نغمه ها و آهنگ هایی می کند که باربُد برای خسروپرویز شاه ساسانی ساخته و یکی از شعر های او را که بدبختانه یک مصراع آن افتاده بیان می دارد ، به این سان :

 

قیصر ماه ماند و خاقان خرشید

آن من خدای ابر ماند کامغاران

کخاهد ماه پوشد کخاهد خرشید

 

که معنا و مفهوم این شعر زیبا این گونه است :

 

قیصر به ماه می ماند و خاقان به خورشید

(و) سرور من همانند ابری است آبستن باران

که اگر بخواهد ماه را می پوشاند و اگربخواهد خورشید را .

 

 

و دوم شعری است به زبان پهلوی که در اورامان کردستان پیدا شده ، که بر روی پوست آهو نوشته شده و در موزه ی سلیمانیه ی عراق (به زبان آریایی : اراک) نگهداری می شود .

این شعر که به خط پهلوی نوشته شده ، مربوط به ویران کردن آتشکده ی بزرگ پاوه و همه ی ایران به دست اَرب ها (عرب ها) است .

 

آتشکده ی بزرگ پاوه در زمان ساسانیان ، پس از هجوم اَرب ها (عرب ها) به ایران به دست سربازان یکی از سرداران اَرب (عرب) به نام عبدالله بن عمر ویران شد ، اما هنوز بقایای این آتشکده و یک برج دفاعی واقع در کنار آن ، باقی است و از گذشته و شکوه اورامانات حکایت ها دارد .

این شعر به سبک مثنوی و هر بیت آن قافیه ی ویژه ی خود را دارد .

این شعر به زبان پهلوی به همراه برگردان پارسی آن اینچنین است :

 

هورمزگان رمان آتران کژان                     معبدها ویران شد ، آتش ها خاموش

هوشان شاردوه گوره گورگان                   بزرگ بزرگان خود را پنهان کرد

زور کار ارب کردند خاپور                       عرب های ظالم خراب کردند

گنانی پاله هتا شاره زور                         دهات پهله را تا شهر زور

ژن و کینکان بدیل فشینا                       زنان و دختران اسیر شدند

میرد آزاتلی ره روی هونیا                      مردان آزاد در خون غلتیدند

روشت زردشتره ماند بیکس                    آئین زردشت بی کس ماند

بزیکانیکا هورمزد هیوجکس                    اهورمزدا بر هیچکس رحم نمی کند .

 

یکی از دوستان میهن دوست در تارنمای " دژن پشت " به این شعر اشاره کرده که بخشی از نوشته ی ایشان را در این جا می آورم :

حدود سالهای ۱۹۱۰ پوست پاره ی کهنه ای در کاوش های روستای « هزارمیرد» استان سلیمانیه به دست آمد ، که در آن چهار بند سرود به زبان کردی سره و با نویسه ی پهلوی نوشته شده است . این چهار بند چامه که به نام هرمزگان نامیده شده ، یادآور هجوم اَربان (تازیان) به سرزمین کردستان است . برابر داوری دانشمندان ، این نوشته از همان آغاز هجوم اَربان (عربان) است . این چامه از آن هجوم چنین یاد می کند :

 

هورمزگان رمان آتران گژان.....ویشان شاردوه گوره گورکان

شن و کنیکان وه دیل بشنیا.....گنای پناله ئی هتاشار وزر

روشت «زردشتره» مانوه بی کس...بزیکانیکا «هورمزوه» هویچ کر

 

به معنای : هورمزگان ، آتش آتشکده ها که جای پرستش اهورامزدا است خاموش شد و ویران گردید .

بزرگان بزرگ خود را نهان کردند . ستمکاری تازیان روستای «کارگرها» تا «شهر زور» را ویران کرد .

زنان و درختران به بردگی رفتند ، آزاد مردان به روی خون غلتیدند . روش زرتشت بی دستیار ماند ، اهورامزدا به هیچکس مهر ورزی نکرد .

 

کردستان سرزمین دلیران ایرانی در پیش اسکندر مقدونی به فرماندهی خواهر آریابرزن سردار داریوش سوم دلاوری ها از خود نشان داده و براستی اگر کارشکنی ها در کار نبود اسکندر بر ایران دست نمی یافت .

با سپاس از این دوست ، شوربختانه این شعر را کمی پریشان گونه آورده اند . به نظر می رسد آن را برپایه زبان کردی دگرگون ساخته اند!

 

و دو سرود دیگر :

در پیش گفتار (مقدمه) کتاب مجمل التواریخ ، ملک الشعرای بهار اشاره به دو شعر پهلوی که در این کتاب آمده کرده اند .

عبدالرحمن بن عیسی الکتاب همدانی ، نامه ای (درباره ی همدان) نوشته است به زبان (الفاظ) پهلوی بدین گونه :

 

سارو جم کرد        بهمن کمربست

دارای دارا            گردهم آورد

 

که سارو نام اَرک (ارگ) و قلعه ی شهر همدان بوده و ساروق اربی (عربی) شده ی آن است .

 

بهار سپس در ادامه ی پیش گفتار اینگونه می گوید که :

ما با وزن این شعرها آشنایی داریم و آن ، گونه ای از شعرهای قدیم است و این همان وزنی است که شعرهای کردی تاکنون به همان وزن گفته می شود و قطعه ی اورامان به خط پهلوی نیز به همان وزن است و این قطعه ی اورامان بر ده هجا است که در هجای پنجم سکوت پیدا می شود . (فع لن ، مف عولن ، فع لن مف عولن) و در واژه ی نخست به مناسبت درآمد آهنگ ، یک هجا حذف شده است .

شعر دوم که در مجمل التواریخ بصورت نثر آورده شده و ملک الشعرای بهار بدان اشاره می کند ، شعری است که بر سکه همای چهرآزاد وی بفرمود بر نقش زر و درم زنند .

              بخور بانوی جهان             هزار سال نوروز و مهرگان

که به عقیده ی بهار این عبارت دو فرد شعر هجایی (برابر دو مصراع عروضی است) ، به وزن هشت هجایی که از وزن های روایی (متداول) زمان کهن (قدیم) بوده و اصل آن نیز چنین بوده است :

             بخوری بانوی جهان           هزار نوروز و مهرگان       

 

و در تاریخ سیستان سرودی به زبان ساسانی (پهلوی) به جا مانده است که درباره ی آتشکده ی کرکوی است که با آهنگ خوانده می شده است :

فرخت بادا روش             خنیده گرشاسب هوش

همی برست از جوش        نوش کن می نوش

دوست بدا ... گوش           بآفرین نهاده گوش

همیشه نیکی کوش          دی گذشت و دوش

          شاها خدایگانا بآفرین شاهی

 

اگرچه که به سخن برخی دانشمندان این سروده در دوره ی اسلامی گفته شده ولی بهرگونه کاملا سبک و روش شعرها و سرودهای ساسانی را دارا می باشد .

 

و در تاریخ طبرستان درباره ی شهر آمل نوشته شده که «چون اصفهبد مازیار بن قارن سورهای آمل خراب می کرد بر سر دروازه ی گرگان بستوقه ای یافتند سبز ، سر او به قلعی محکم کرده و متولی آن خرابی بفرمود تا بشکنند و لوحی بیرون افتاد کوچک از مس زرد برو سطرها به خط گستج نبشته ، کسی را که بر آن ترجمه واقف بود بیاوردند هرچند استفسار طلبیدند نگفت تا به تهدید و وعید انجامید گفت بر این لوح نبشته :

نیکان کُنند و وزان کَنند

و هر که این کَند سال واسر نبرد

 

 

سال تمام نشده بود که مازیار را گرفته با سرّمن راه بردند و هلاک کردند .

 

 

---------------

واژه شناسی :

بُستوقه : (بُ قَ) اَربی (عربی) شده ی بستک و بَستو ، مرتبان کوچک سفالین ، کوزه ی بزرگ گلین لعابدار ، خنبره ، کوزه ی بلند دهان تنگی است که برای آب و روغن و... بکار می رود . (فرهنگ دهخدا)

 

سُرمَنَ رَای ( سُ ررَمَ نَ رَ آ ) سامرا ، شهری شناخته شده در سه فرسنگی بالای بغداد . (فرهنگ دهخدا)

 

سور : نام درختی است در جنگل های گرگان . (فرهنگ دهخدا) ولی در اینجا بایستی به معنای روستاها باشد .

 

(شاید واژه واسر نشان گر واژه " ورسرversar " امروزی با شد که در" ورسر گردوندن " بکار رفته است . (در گویش های خراسان))

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------   

1)

نام سرزمین عرب ها در نوشته های شاهان هخامنشی به گونه ی " اَرَبایَa-r-b-r-y : Arbāya :   " آمده است که در پارسی نو باید " اَرَب " گفته شود .

از سویی دیگر نام کنونی این سرزمین که عربستان است از دو بخش " ارب ـ ستان" ساخته شده که بخش دوم همان واژه پارسی باستان stāna  در سنگ نوشته ی سه زبانه ی خشایارشا شاه در وان با نامXV  است که می گوید : « این جا را (stānam) او (پدرش داریوش) دستور داد کندند ... » و به معنای جا و مکان است ، برابر با واژه ی " استان " امروزی و همچنین بخش دوم نام های سرزمین هایی از ایران زمین نیز هست ، همچون :

" خوزستان : خوز ـ ستان " به معنای سرزمین خوزی ها یا " کردستان : کرد ـ ستان " به معنای سرزمین کردها که می دانیم هر دو از نژادهای دیرینه ی ایران هستند .

این که بخش دوم این نام واژه ای پارسی است که برای دیگر نژادهای ایران نیز آمده و از آن جا که سرزمین ارب ها روزگاری بخشی از ایران بوده درست مانند کرد ها و لرها و خوزی ها و سَکا ها ( در سیستان) و ... پس بسیار آشکار است که به سان همین نام ها که امروزه می گوییم : کرد و لر و ... پس آن مردم را بایستی " اَرَب " و آن سرزمین را هم باید " اَرَبستان " بخوانیم . واژه ی تازی نوتر است ، اگرچه که پارسی و درست است و کاربرد آن نیز بجا می باشد .

همچنین در این نوشته ی ساسانی هم می بینیم که ارب بکار رفته و نه عرب . (در اصل نوشته از نویسه ی برابر با ع استفاده نکرده اند .)

 

(من در اصل شعرها و معنای آنها هیج گونه دگردیسی را بکار نبردم و درست همان بوده که در سرچشمه ی این چکامه ها آمده است .)  

 

نام عراق هم به سان عربستان باید به گونه ی پارسی آن که همان " اَراک " است خوانده شود و خوشبختانه هم معنای آن دانسته است و هم ، اکنون سرزمینی در ایران به همین نام خوانده می شود .

پس این سرزمین را بایسته است " اَراک " به معنای " آریایی " بخوانیم . ( " اَرا " کوته شده ی آریا ārya و یا اَریا arya می باشد که به همراه پسوند باستانی صفت ساز -ka آمده ، که این پسوند در زمان های پسین به -k دگرگون شده است . می شود گونه ی باستانی آن را اَریاکَ aryāka*  دانست که با نگر به دگردیسی های زبانی به aryāk دگرگون شده و arāk کوته شده ی آن است .

پس معنای آن می شود " آریایی " .

( در جایی خوانده بودم که اَراک به معنای ایران کوچک (آریا کوچک) است که به نگر من چندان درست نیست .)

 

پس به این سان نام عراق را که به آوای سامی است باید به گونه ی پارسی اَراک نوشت .

 

2)

 واژه های " زورکار ارب " در چکامه ی اورامان برابر با واژه های پارسی باستان زورَ کارَ و اَربایَ می باشد .

z-u-r-k-r : Zura-kara (Pb.) : zor-kar (Sas.)

این واژه از دو واژه پارسی که امروزه هم بکار می بریم ساخته شده است و معنای آن هم آشکار است .

" زور" و " کار" که با هم به معنای انجام کاری با زور و ناروا است که می شود آن را برابر با ظالم اَرَبی و ستم دانست .

 

Pb. نشانه ای است که برای پارسی باستان بر گزیدم بجای  OP. : Old Persian، که درست نیست واژه (Persian) را بجای پارس و پارسی بکار بریم .

همچنین ما هیچ دلیلی نداریم از انیرانیان (اروپاییان و غربی ها) پیروی کنیم .

Sas. را هم بجای واژه " ساسانی " بکار بردم . (پهلوی ساسانی)

 

---------------

سرچشمه ها :

کتاب سهم ارزشمند ایران در فرهنگ جهان جلد دوم نوشته ی عبدالحمید نیرنوری برگه های 809-818 (دوره ی دو جلدی) .

همان کتاب برگه ی 474 ـ دوره ی یک جلدی

فرهنگ دهخدا .

 

 

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  | 

 

با عرض سلام خدمت دوستان تولد هزار سالگی شاهنامه ی همیشه

جاوید فردوسی را به شما تبریک و تهنیت عرض می کنم .

                             

 

                                       

                                  

 

 

فردوسی

( 942-1020 ميلادی)

(320-398هجری خورشيدی)

 ابوالقاسم  فردوسی  که او را حکیم  نيز  نامیده اند از بزرگترین  شاعران  جهان  و  بزرگترین
حماسه سرای ایرانی است.  تنها اثر او شاهنامه  شامل داستانهايی است  که مردم در گذشته سينه  به سينه نقل کرده اند.   فردوسی اين داستانها  را جمع آوری کرده  و به نظم  درآورده  است.

فردوسی  باز مانده ی  یکی از خانواده های  کشاورز ایران در توس  تابران خراسان  بوده  و  در آغاز زندگی ، آسوده  می زیسته است. او مانند همه ی خانواده های زمیندار، به  گردآوری  تاریخ ایران دلبستگی  داشت  و از جوانی  به  گردآوری  و سرودن آن ها پرداخت.

مثلا می دانیم که داستان بیژن و منیژه را در جوانی از همسر خود شنیده  و  سروده است.  در این  زمان او تحت  تاثیر کسی نبود  و با انگیزه ی  خود به  اين  کار می پرداخت، اما پس از کشته شدن  دقیقی  که گشتاسپ نامه  و ظهور زرتشت را سروده  بود ، و نیز پس از آن  که  شاهنامه ی  ابومنصوری ( به نثر)  و احتمالا چند  منبع دیگر به دستش افتاد،  در تصمیم  خود راسخ  شد  و خواست  که  به هر بهائی  شده  اثر پهلوانی  خود را  به  کاملترین  شکل  در آورد.

بعد از حمله ی عربها به ايران ، زبان عربی در فارسی رخنه کرد  و زبان مردم ايران  نيز  مانند زبان مردم عراق کم کم  داشت  به عربی تبديل می شد.  عربها ايرانيان  را  عجم می ناميدند.
می توان گفت که  فردوسی  با  سرودن شاهنامه ، زبان فارسی  را  از خطر نابودی  نجات  داد.  بسی رنج بردم در اين  سال  سی                              عجم زنده کردم بدين پارسی

      نميرم از اين پس که من  زنده ام                               که  تخم  سخن را پراکنده ام

 

فردوسی مردی با اراده و باپشتکار بوده  و گذشته از این برای پیش بردن مقصود  خود همه ی دشواری های زندگی ، از جمله تنگدستی را تحمل کرده است. گذشته از این او مردی  وطن پرست بود  و از جمله انگیزه های او برای سرودن شاهنامه ، احساسات میهن پرستانه ی او بوده است.
او مردی  خردمند بود  و در ستایش خرد  و دانش بسیار سروده است. 
فردوسی همچنين  داد ( يعنی عدالت)  را بسيار ستوده است  و پادشاهان را نيز مانند ديگران  به  دو دسته ی  دادگر  و  بيدادگر تقسيم کرده است  و بعد از بررسی آنها نتيجه گرفته است  که  در تاريخ ، تعداد پادشاهان بيدادگر و زورگو بيشتر بوده است.  

 شاهنامه ی فردوسی

شاهنامه دارای شصت هزار بیت است  و برای نوشتن آن سی وپنج سال کار شده است.

شاهنامه ازقدیمترین زمان ها به زبان های گوناگون ترجمه شده است. در حدود 1200 میلادی به عربی، درحدود 1500 به ترکی، در سده ی شانزدهم به گرجی در سده ی نوزدهم به زبان فرانسه    و در سده ی  بیستم به بسیاری از زبانها، ازجمله آلمانی، انگلیسی، روسی، و خلاصه ی  آن  به بسیاری زبان های  دیگر از جمله  به دانمارکی  و سوئدی  ترجمه شده است. بخش های  کوچکی   از آن هم جزو شاهکارهای ادبیات جهان به زبان های بسیاری  ترجمه و از جمله برای  کودکان منتشر شده است.

شاهنامه دارای دو قسمت است:

قسمت اول -  بخش پهلوانی  که  گویای  دوره های  پادشاهان  پیشدادی  و کیانی است.  بزرگترین قهرمان شاهنامه یعنی رستم ، پسر زال  زر، در این دوره  می زیسته  و عمری  دراز و شگفت آور داشته است. بخش بزرگی از این قسمت  با حماسه ها  و اساطیر هند  سازگار و حتی همسان است. مثلا درشاهنامه جمشید (در اوستا ییمه) همان یمه  در اساطیر هند  است  و فریدون شاهنامه ( در اوستا ترئتئونه ) همان ثرئتئونه در اساطیر هند است.
این بخش  مهمترین  و جالب ترین بخش شاهنامه است.

قسمت دوم - بخش تاریخی که شامل خلاصه ای از تاریخ ایران از دوره ی هخامنشی  تا  پایان    دوره ی ساسا نی است، اما دوره ی  ساسانی آن مفصلتر است  و با شکست سپاه ایران  و مرگ یزدگرد سوم پایان می پذیرد.

شاهنامه ی فردوسی  چه  در زمان پادشاهی  پهلوی  و چه  در جمهوری اسلامی  بارها  مورد  تحريف  و دستکاری  قرار گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:34  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  | 

پند بزرگان

 حضرت محمد (ص) فرمود :

کودکان را به چند علت دوست دارم . و به آنها عشق می ورزم .

 

 

۱ خاکی بودن هرگاه که دقت کنیم می بینیم برای بچه ها فرقی نمی کند که بر روی فرش بازی کند یا بر روی خاک .
۲ در لحظه زیستن آنها هیچگاه به فکر آن نیستند که دیروز یا فردا چه خواهد شد .
۳ ویرانی پس از آبادانی آنها همیشه چیزی را که می سازند ویران می کنند . و برای آنها این ویرانی مهم نیست .
۴ فراموشی آنها هرگاه با فردی دعوا می کنند پس از مدتی با آن آشتی می کنند و هیچگاه کینه ای به دل نخواهند گرفت .

  

  او پس از این فرمود چقدر خوب می بود که تمام ما انسان ها در عالم 

  کودکی به سر می بردیم و هیچگاه بزرگ نمی گشتیم .

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  | 

لرزه

 گفته    بودم    در  دیار  شهر   یار

                                             عاقبت   کوهی   به   لرزه   در فتد

رنج      را  با  درد  من   پیوند   زند

                                        عاقبت با دست خویش دستم ستد

 

 

 

               

 

 

 

                                عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

  محتشم تهر ا نی ( کهریزی )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:40  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  | 

سلام دوستان اگرچه چند روزیه در خدمتتون نبودم .

اول معذرت میخوام و دوم آنکه از این به بعد سعی میکنم

 تا با شعر و مقالات بیشتری  در خدمت همگان باشم.

با تشکر محتشم تهرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:1  توسط امین کهریزی ( محتشم تهرانی )  |